هوالاول
انسان بی حضور عشق به سر زمینی بی حاصل و به بیابانی خشک و عطشان شباهت دارد. بیابانی که همواره در آرزوی سیراب گشتن از باران است .
اگـر باران عـشق را بر این بیابان بی حاصل ببارانی , بیابان به گلـستانی سر سـبز و خرم تـبدیـل می شود زیرا فقط عشق است که درخت وجود تو را یاری می کند تا در اعماق وجود هستی ریشه بدواند و سرور و شادکامی را به زندگی ات گره بزنی ... گره ای ناگسستنی !

با عشق می توانی خدا را در کنار خود احساس کنی و خود را به خداوند یعنی منبع پایان ناپذیر هستی مرتبط سازی ...
فـقـط بـا عشــق اسـت که درخـت درونـت شـاخ و برگ می دهد و سـبز می شوی درسـت همرنگ خدا...
سایه ساری می شوی برای خستگان چرخ گردون
مامن می شوی برای پرندگان مهاجر که بر شاخه هایت آشیانه کنند و آواز محبت سر دهند،
طراواتی می شوی برای لب های تشنه که تنها امیدشان قطره عشقی است که از برگهایت درخت وجودت چون شبنمی بر رخسار نیازشان خواهد چکید،
و نوازشی می شوی برای نگاه های که گلپرهای پونه را بهانه کرده اند برای بودنشان
زندگی بی عشق قابل تصور نیست
زندگی بی عشق یعنی مردگی ،
یعنی نیستی ...
کسانی که عشق را از در خانه قلبشان رانده اند و در را به رویش باز نکرده اند را باید مرده دانست و نماز میت برایشان خواند.
اما عشق...
هر گز نمی میرد ،
حتی اگر صاحب عشق بمیرد نوای دل انگیز عشقش تا ابد بر تارو پود زمین و زمان ثبت خواهد شد و آیندگان نوای عشقش را با گوش جان می شنوند .
و مرگ...
پایان عشق نیست
مرگ لحظه دیدار است...
دیدار با کسی که هم عشق است و هم عاشق و هم معشوق..
تا سلامی دیگر
از دل بر آمده رامین در دوم آذر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
هوالعشق
وقتی نگاه مهتاب بر پنجره چشمانم می نشیند و در سایه سار شب ترنم سبـز گیاه در نسـیم خـیالم مـی پیچد ... وقتـی زمزمه شـعر آب از زبان فواره ها بر دل آبی حوض می بارد و شـاخه های ظریف به نجوای شبانه جیر جیرکها دل می سپارند..
آنگاه اسـت که حس دل انگــیز دشت های دور و بیشه های سبز به سوی مرز دلم پرواز می کند و هوای درونم سخت بارانی می شود ... و من به یـاد تو که می توانی همراز شمع محفل دل من به انتظار سپـیده بنشینی ، یـلدایی ترین شـب زندگانی ام را شب زنده داری می کنم و همراه خیال تو برای آمـدن سپیده افق نـگاهم را به جاده های دور می بـخشایم و برای عبور از شهر چشمانت سینه ام را به دیدار خورشید می برم و خورشید هر روز در نگاه خانه من متولد می شود...
آری با تولـد عـشق من دوباره به پستوی ظـریف ترین زوایـه وجودم می اندیشم که می توانم با آن برای رســـیدن به پـرواز در پـیله ای از ابریــشم پیـراهنی هـمرنـگ پروانه ها ببافم ... من برای لمـس خــواب های آبـی هـزار بار تا بالاترین نقـطه اندیـشه های آسمـانی اوج گـرفته ام و بدان که خواب طلایی با تو بودن را از آفتاب پس خواهم گرفت...
من همیشه منتظرم تا شکوفه های سفید در باغ دلم بروید.

پس جوانه بزن و آبی ترین حرف بران را به باغچه قلبم هدیه کن چون می خواهم راز سفید ترین یاـس را در ســیـنه مــهربان تو بنشــانم و بگویم هنوز هم دوســتـت دارم ... آری وقتی من و تو همــدیگر را صــادقانه دوسـت داشـته باشـیم وقتـی هـمراه با نـشسـتن زیر سـایه بید به آفتاب ایمان بیــاوریم، وقتـی آینــــه نگـــاه هم شــویم می تـــوانیم شـانه به شـــانه هـمه از جــاده هــای دشوار زندگی بگذریم..
می دانی چرا؟
چون وقتی دلـــهــا به هم نزدیک شوند دنیا پر از شکوفه می شود و بهار مثل فرشته عطر دامنش را به شاخه های منتظر می بخشد..
پس بیا همیشه بهاری باشیم و سرخ ترین شکوفه عشقمان را به دنیا هدیه بدهیم ...
پس بیا همیشه پـاک و عــاشـــق باشیم ...
تا سلامی دیگر
از دل بر آمده رامین در پنجم مهر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
هوالمجیب
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
هرکه این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

گلدسته نشینان موذنی می کنند و به نماز می ایستم و در مقابل پروردگار یگانه او را به بزرگی و وحدانیت یاد می کنم .
اکنون به نماز ایستاده ام و با صدای بلند تکبیر می گویم :
" الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر "
قرار است در حریم امن یار جای گیرم و به کوی دوست راه یابم و آنچه منیت و تعلق و ناصواب است به سویی ریزم و پرده پندارهای نادرست راپاره کنم و به لطف مرحمت معبود راه و رسم عبودیت را بیابم و آب زمزم عشق را به حریر لحظه لحظه های درونم بنوشانم و محو جمال محبوب و مخمور رویت معبود گردم که بسیار بخشنده است و مهربان ، نور است و روشنی ...
وقتی نماز می خوانم دلم پروازی می شود و شور و حالی پیدا می کند
و با یاد او که آرام بخش قلوب است و دوای همه دردهاست ...
جرعه ای باران بر کام تشنه ی خویش می ریزم که :
" الا بذکر الله تطمئن القلوب "
اکنون آرام می شوم و با نماز ، پله پله به بالا می روم ...
"سبحان الله تعالی "
خدای بزرگ را به پاکی و منزهی می خوانم
و شیدایی می شوم ...
و آغوش جان را باز می کنم تا غرق شوم ... غرق در دریای لایزال عشق
و چه لحظه ی پر شکوهی ست وقتی او را می خوانم ...
و بی قرار عاشق سودایی می شوم ...
و لحظه ی وصال یعنی :
اشک شوق و بغض در گلو و پیشانی بر خاک ساییدن ...
" سبحان ربی الاعلی و بحمده "
و آنگاه با تضرع و خشوع او را به بزرگی یاد کردن
و خود را در مقابل آن عظمت ناچیز شمردن
........................................................
از دل بر آمده رامین در سیزدهم شهریور 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
هوالفتاح

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است ...
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که با خبرشوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ...
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان چقدر زود،
دیر می شود ...
........
آغاز : ۲۶ مهرماه ۸۴
پایان : ۳ بهمن ماه ۸۶
تمام شد
از دل بر آمده رامین در سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
هوالشافی
نمی دونم چرا امروز و این لحظه هوای زمستان اخوان کرد دلم ...

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و
لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي
جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان
بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت
را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
.................... تا سلامی دیگر
پ. ن :
روزهای سرنوشت سازی دارم دعایم کنید ...
از دل بر آمده رامین در سوم دی 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
کلام اول

" زندگی مثل دیوار است و سرنوشت فریادی است که هریک از ما بر می آوریم.آنچه ما انجام می دهیم به سوی «قلب» او بالا می رود و به همین شکل به سوی ما باز می گردد.آنچه خدا می کند بازتاب اعمال خود ماست..."
"پائولو کوئلیو"
فهرست اصلی
یاران
از پیله تا پروانگی
رنگ تو ... تنها بهانه دلم
اشک تنهایی
رزهای سیاه
پرچین راز
مهر عروسک ها
حرفهایی که رو در رو نمیشه زد
عطر شقایق
پچ پچ هزار ساله
مائده های زمینی
نغمه باران
به که دل باید بست؟
دل اشتباه نمی کنه
گل ارکیده
گل آفتابگردان
تارا
من در سرزمین عجایب
قایم موشک
آنسوی بی سو
ماه بانو
آستان جانان
در رهگذار باد
مه نوا
خواب بزرگ
شور زندگی
عطر سکر آور گلهای یاس
يكي مثل من
روسری آبی
دلم می خواست دنیا خانه مهر ومحبت بود
صدا كن مرا... صداي تو خوب است
یاران
خرداد
کاغذ کاهی
تقدیر
دوخیژه
عاقلانه های یک دیوانه
بانوی جنگل
ساده
نرگسی
زمزمه های مهتاب
سیب و حوا
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
می مانم
لبریز از با تو بودنم!!!
به امید یه هوای تازه تر
سیمرغ
احساس جدید
تابلوی نیمه کاره
حرف های تنهایی من
تقدیر
روزهای تنهایی
ماه گرفته
بشنو از این خموش
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است!
نوشته های پیشین
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
طراح قالب
POWERED BY